فراموشی واژه ها "در می ایستم" فرار می کند و در دهکده ای درکم میکند.
مینویسم به خوانده نخواهم شد،
خوانده ام به نوشته ام.
مکتوبم از میان سطرهای مهاجرم؛
رخنه در پرتاب گاه.
لبخندم از بدود در لغت نامه گم است
من گم است
و در تاریکی از اسیرم به سوم است.
***
انسانها به مخفی ترم فرستاده اند- به ترجمه به مفهوم-
هرزه می شوم به پشت مفاهیم؛
من نیستم می شوم به من
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 23:1 توسط انوش اسدی
|
کودکان سرزمین من! از آسمانتان بی سلام
که از نا بخردان کرکس است بر
- بر هرآنچه که بر-
***
پاهایم از تو در میدود به لحظات دروازه ها؛
و شمشیر از تو به گرگم می زند.
تو که حنجره ام از برهنگی ات آزادی است؛
ظهور کن بر شانه های اجدادی ام, ای آزادی ام, ای آزادی ام.
به چه از تو بیاندیشم ای آزادی
لا به لای اندوه های فراموش مانده شده
توئی آخرین ورد خوانده شده
ندانسته و نادان
اما تشنه و خواهان
***
کودکان سرزمین من! از آسمانتان بی سلام
که از نا بخردان کرکس است بر
- بر هرآنچه که بر-
+
نوشته شده در شنبه بیستم اسفند 1390ساعت 22:20 توسط انوش اسدی
|
ای قوم از این کویر به دریا نمی رسیم
ما را چه می شود که به فردا نمیرسیم
پای پیاده بزن دل به قصه ها
با انتظار و شاید و اما نمیرسیم
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 21:8 توسط انوش اسدی
|
تفاوت / عبور مورچه ها ار تاریخ حس نمیشود
طفاوت /مورچه ها فتح نمی کنند
تفاوط /
مورچه ها میمیرند و کسی مورچه ای را به نامش نمیشناسد
طفاوط/مورچه ها
شناسنامه ای در تاریخ ندارند
+
نوشته شده در چهارشنبه دوم آذر 1390ساعت 15:42 توسط انوش اسدی
|
سسمی
باز شو. تا کی چشم انتظار باز شدنی باشیم که هرگز رخ نخواهد داد. عمرمان
گذشت و حسرت هزار سسمی بر دلهامان ماند. شاید سسمی راه به قلب های خسته مان
دارد که از بی اعتمادی به "غیر از خودمان" به هیچ وردی پاسخ نمیدهد. سسمی
می خواهی باز شو می خواهی باز نشو اما آرزوهای مرا فراموش نکن
+
نوشته شده در شنبه دوم مهر 1390ساعت 18:39 توسط انوش اسدی
|
منم که در "تو"ام و هذیان ام از "تو"ام.
بر می گردم از "تو"ام به " پراکنده"ام که در جهانم بپراکنی
و
فتحم کنی به فردایم .
من در پراکندگی از لبریز می رسم به انتظار تو
به "تو" که از خلاصه نمی گذری
***
اسارت انسانم از لهجه های کهنسال نیست،
از کودکی چشمان توست؛
که،
استخوانهایم از دروازه هایت آزادی نمی تواند.
***
سلام ای صبور بی پایان
میان لهجه ام در من می نوردی
و من فراموش می کنم سلام یا خداحافظ .
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390ساعت 22:49 توسط انوش اسدی
|
عشق ، به انسان زنده است و معشوق به عاشق . عشق از "آن" کسی نیست که در "آن" کسی است اگر آن "آن" در توست عاشقی چه معشوق باشد و چه نباشد.
+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم مرداد 1390ساعت 23:19 توسط انوش اسدی
|
بسیار باش تا به هر لهجه ای که خواستم بخواهمت و به هر بستری که غلتیدم بیامیزمت. لهجه ام به خدایان از مد افتاده ای میماند که بنده ندارند. مرا بنده بوسه هایت کن که از خدائی خویش راه به عشق انسانت نبرده ام . انسانم کن تا انسانت بمانم
انوش اسدی
6/مرداد/1390
+
نوشته شده در پنجشنبه ششم مرداد 1390ساعت 13:21 توسط انوش اسدی
|
ریشخندم مکن که حقیقت عریان آن "آن" بی پایان منم. منم که بی پایانم. اگر تو از منی و من از توام او دیگر نیست، اونیست ؛که البته او هست اما فاصله است.او ایمان متکبر است، من کفر فروتن، من جامه بی حضرتم، او حضرت بی جامه ،من عریانی او بپوشم، او مرا به عیب عریان کند.به من مجنون شو تا او بی"او" شود.
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم تیر 1390ساعت 23:41 توسط انوش اسدی
|
پاهایم از زمین می هراسد که به تعلیق متعلق است
و
به رسیدن های بی رفتن.
تا به" خسته شدم از حضرت انسان " میدوم
در ایستادن خود می دوم ، حجاب از حجاز می دوم ، می دوم به باید از آزادی.
نگاه از زمان در می نوردَدم و سرگیجه ام پرتاب میشود به پس-فردا
هذیانم از مشکوکم به فردای تو می رود، راه می افتم از پشت بازی های کودکانه
اه کودکم از به بزرگسالم نمی داند که به دویدنم افتاده است . کفشهایم را نمی داند از فرط خستگی ونمی داند از دلم تنگ است .
دلهره است از تو بی در فردا گریستن و لبخند زدن به خطوط موازی به خاطرات خمیده
آهای
گلویم از غارت مغول به دریاهای تو آمده،
بنشین کنار کتابم ای داستان گمشده.
انوش اسدی
28/خرداد ماه/1390
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم خرداد 1390ساعت 22:21 توسط انوش اسدی
|
ای از مهاجرت، از پرواز، ای در تکامل امواج
عشقت سلام است به درختان مهاجر.
از ازدحام که رد شدی به تو می رسی به بادهای عاشقانه
از پایان رد شو،
به اغاز ارزوها برگرد،
به شیوه خویش عاشق باش.
که فردا
باد از آنچنان می آید که به چشم هایت رحم نخواهد کرد.
انوش اسدی
16/اردیبهشت/1390
+
نوشته شده در جمعه شانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 21:2 توسط انوش اسدی
|
ای خدای بی خاطره
رسولان تشنه خونند ، من تشنه عشق
به من ایمان بیاور، به زن ،به بوسه، به لمس.
از عشق "اما "نباش و از سلام "پرهیز".
ایمانت را به من بسپار
تا انسانم را به تو .
انوش اسدی
8/فروردین/1390
+
نوشته شده در دوشنبه هشتم فروردین 1390ساعت 11:51 توسط انوش اسدی
|
از اتفاقم افتاده ات در کنار عشق،
از دیوار بی درمان بوسه هایت،
به تکیه گاه می غلتم به هذیان هزار توی آغوشت.
تو سهم منی از ترانه های کویر،
از اسطوره های بی سرزمین .
و من،
فاتح بسیارها انسان،
با شمشیری از ستاره به فتح فلات تو آمده ام،
مدفونم کن در میان دروازه هایت.
انوش اسدی
13/اسفند/1389
+
نوشته شده در جمعه سیزدهم اسفند 1389ساعت 15:49 توسط انوش اسدی
|
ای دختر درختان دور
چشمانی که از تو بر گشته بودمش،
عطش آتش داشت نه آرامش "سلام"
دیروز از تو با تو بودم امروز با تو بی توام
عمر از عابران عبور می کند
و مرا می آورد به ابتدای مرگ
آه مرگ ای پایان بوسه های بسیار
ای دختر درختان دور
برگرد از پرندگان مهاجر
به آب های بی ساحل به فرداترین فصل سال
که "مرگ" مهلت سلام دوباره نیست
انوش اسدی
15 بهمن 1389
+
نوشته شده در جمعه پانزدهم بهمن 1389ساعت 11:38 توسط انوش اسدی
|
به سمت سلامی که از سرمای آن سالها می آید
به سمت بی دلیل زمستان ها
به فردای بی بهانه برف
به تو می لغزم
ای بانوی برگ های بهاری
به لحن بی ترجمه چشمانت
به گیسوانی که باید از بوسه ببافم
به تو می اندیشم
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم دی 1389ساعت 22:42 توسط انوش اسدی
|
من میوزم از آنهمه میان
که من از بادهای بی قسمم.
من سلامم به عاشق شدن های بعد از" خداحافظ"
من هزار خاطره ام از هزار آغوش؛
بوسه های رهگذرم بر لبان دخترکان بی عشق
من عشق را به عشق می اموزم بی انکه بیاویزم
من در پایان تمام فیلم ها در افق گم میشوم
انوش اسدی
27/مهر/1389
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مهر 1389ساعت 13:21 توسط انوش اسدی
|
من از زبان تو می آیم ، بر تنت می ریزم و معنی ات می کنم
من نازل میکنم ،
بر لبانت،
بوسه های جا مانده در " به امید دیدار " را.
من تمام واژه هایم ، بخوان مرا به هر نامی که می خواهی
+
نوشته شده در جمعه پانزدهم مرداد 1389ساعت 21:47 توسط انوش اسدی
|
از چشم هایم که عبور
می کنم تو در انتظار منی
نابهنگام میرسی ،
از درز
اندامهایت رد میشوی .
انگشتانت
را مینوازم ،
ناگهان نازل میشوم.
بازکه میگردم از تو
، پرندگان به من مهاجرت میکنند.
دور می شوی از تو
نزدیک می شود از من.
اشاره می کنی
از اشاره
عبور می کنم ،
تو کتاب می شوی
خوانده می شوی،
استعاره از من باز
میگردد
تو از پنجره رد میشوی ،تاریخ ،
زنانه میشود
انوش اسدی
2/تیر/1389
برای آنهائی که شنیدن را از خواندن دوست تر دارند.
فایل صوتی
نوشته تو
http://www.4shared.com/audio/UQ3Rh9fn/to_online.html
+
نوشته شده در چهارشنبه دوم تیر 1389ساعت 20:15 توسط انوش اسدی
|
وقتی که توهم آگاهی حفره نادانی مرا پر میکند ،روشنفکر
بودن شوخی خوبی است اما توهین بدی است
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم خرداد 1389ساعت 18:13 توسط انوش اسدی
|
وقتی مرزها مرگ انسان ها را توجیه می کنند من به هیچ ملیتی تعلق ندارمانوش اسدی
30/اردیبهشت/1389
+
نوشته شده در پنجشنبه سی ام اردیبهشت 1389ساعت 11:58 توسط انوش اسدی
|
نگاه کن،
من از توام که به تو، ای چشمهایت رسالت ادیان
به فاتحان بی سپر مسپار دلت را که از امایشان حاشیه ای نیست
مرزهای بی دروازه ،از اما است ، از آیا است،
رها باش از آنچه که رهائی.
عشق بهانه ای است برای برادرانم ، ولی از آنچه که منم ،عشق ام
از آنچه که منم، بهانه ام
منم خداوندگار بی دین و دار ،منم انسان یک بوسه
مرا مسپار به می ترسم
که
مردان از خون به خاطره اند نه از پنجره به دانائی دانایان
انوش اسدی
25/اردیبهشت/1389
برای آنهائی که شنیدن را از خواندن دوست تر دارند.
فایل صوتی
نوشته عصیان
http://www.4shared.com/audio/tf8Nt4Ja/osyan.html
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1389ساعت 21:55 توسط انوش اسدی
|
چشم هایش ، آه از چشم هایش.
چشم هایش از گردنه تاریخ که میگذرد تمامم را در می نوردم ،
به ابتدا پرتاب می شوم
و
آتش از من عبور می کند .
می ایستم در برابر رگهایم
چنگ می زنم به چهارراه به خیابان به برج میلاد
حتی به نرده های "سالها خاطره اند"
اما آه از چشم هایش آه.
زاویه هایش پراکنده اند به بادهای بی سرنوشت
به طوفان های بی رهگذر
وهنوز از چنانم آمده است که رخت های آن سالها خیس است.
نفس هایش از پوستم که می گذرد
به او می دوم
از ما به او از او به آن
اما ضمائر از من می گریزند
چشم ها یت به سمت بی تردید جهان دریچه دارد.
ومن مشکوک ترین پرنده مهاجرم که از قلب غروب باز میگردد.
ای پرنده ی بی دلیلوقتی تو خود بهانه ای برای زیستن ، برای دوستت دارم ها بهانه ای مخواه
انوش اسدی19/ اردیبهشت/1389
---------------------------------------------------------
برای آنهائی که شنیدن را از خواندن دوست تر دارند.
فایل صوتی نوشته چشمهایت
http://www.4shared.com/audio/RHXXYcBO/chashm.html
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اردیبهشت 1389ساعت 20:20 توسط انوش اسدی
|
میان انسانها مرزهائی است نا گذشتنی ، عمری در جستجوی
دیگران / عشق دیگران /دوستی دیگران خودمان را به تعویق میاندازیم ؛ بیخبر از انکه
ان دیگری "خود" ماست، ان "خود" بیچاره ای که همیشه اندوهناک در انتظار ماست وما
تنها گریه هامان را برایش میبریم.میان ما انسانها فاصله ایست بی عبور.اری ما غریبه
هائی شبیه اشنا , ما تنهاهای در هم تنیده ایم
انوش اسدی
4/بهمن/1388
+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اردیبهشت 1389ساعت 23:24 توسط انوش اسدی
|
عرفان از چشم تو می آید نه از مسیر استاد. تنها دو راه داری یا راوی توهم خویش باش یا قصه گوی دروغ دیگران. انوش اسدی
15/اردیبهشت/1389
+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اردیبهشت 1389ساعت 23:22 توسط انوش اسدی
|
در انجماد گنگ زمین گم نمی شود
خاکستر صداقت افکار سوخته
نقاش مرگ را به تمسخر گرفته است
در قابهای مانده به دیوار سوخته
از دودمان نطفه سنگی است هرزه گرد
هر شاخه ای که خوشه ی گندم نمی شود
دستی که از نواده بی رحم آتش است
مبهوت خشکسالی مردم نمی شود
سنگی که بر مزار تو متروک مانده است
سنگ ستون معبد بودا نمی شود
اندیشه های کیست که در من تنیده است
هر بر صلیب مرده که عیسی نمی شود
انوش اسدی
+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اردیبهشت 1389ساعت 23:1 توسط انوش اسدی
|
دانائی از نمیدانمت آمده ، به هیچ درختی امید بیهوده نبند که کس انتظار
هیچ حادثه ای را در پس پشت این دیوارهای تاریک نمی کشد.از این تبار توهم
زده ،تنها کودکانی به آنسوی مه الود رسیده اند که کفش هایشان را به نخستین
شاخه مسیر سپرده اند .بیهوده امید نبند که نصیب چشم های تو ، جز انچه می
توانی نیست و آنچه که می توانی ،آن نیست که می خواهی .
انوش اسدی
14/اردیبهشت/1389
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اردیبهشت 1389ساعت 12:2 توسط انوش اسدی
|
ماه از آتشم میزند که بر میگردد
از تمامم به خاطرات پرتاب می شوم
من از تو ها به بودن ها، از بودن ها به تو ها
می ریزم به همیشه ها
به چشم گاه تو در دروازه های بی تاریخ
به نخستین نبوسیدن های آه ، افسوس!
مرد از شانه هایش به ای کاش آویخته
مرد از همیشه بی تنها
آه مرد!
ای مشکوک ترین چند ضلعی تاریخ
ای درونت از کوچ خزندگان پر
به چه ام می اندیشی-به چگونه ات بیاندیشم
انوش اسدی
10/اردیبهشت/1389
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اردیبهشت 1389ساعت 15:1 توسط انوش اسدی
|
در غربتی که قطع درختان حرام نیست
میراث یک قبیله به جز انتقام نیست
در فصل قحط سالی پیغمبران قوم
محصول خاک معجزه غیر از جذام نیست
انوش اسدی
+
نوشته شده در شنبه چهارم اردیبهشت 1389ساعت 23:12 توسط انوش اسدی
|
....
تو تنها امید زیستنی کنار کتاب های بی آرزو
در سرزمینی که
انبوهان مترسک
باز نمی شناسند
کلاغ را
از
انسان....
انوش اسدی
+
نوشته شده در شنبه چهارم اردیبهشت 1389ساعت 1:30 توسط انوش اسدی
|
ای جان سپرده از عشق احساس من فدایت
تشییع می شوی تو برشانه ی خدایت
میراث آسمان است چشم شکسته ی تو
بر سنگفرش آتش جا مانده ردّ پایت
ای بی رفیق تنها آخر بگو چه کردند
این کوچه های وحشی با غربت صدایت
ای عاشق کبوتر ، تو آسمان پرستی
یک مشت بال پرواز آورده ام برایت
وقتی که جان سپردی دیدم به خاک افتاد
نیلوفر یتیمی از روی شانه هایت
انوش اسدی
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام فروردین 1389ساعت 18:59 توسط انوش اسدی
|